توضیحات برنامه
روز اول
اعضای تیم، چهارشنبه ۱۵ مرداد، ساعت ۱۲ شب در قالب سه ماشین مجزا از سه نقطه مختلف تهران به سمت روستای ناندل از توابع آمل حرکت کردند و حدود ساعت ۴:۳۰ صبح به روستا رسیدند. پس از ملحق شدن هر سه ماشین و رسیدن نیسانها، کولهها روی نیسانها بار زده شد و اعضای تیم کمکم با تعویض کفش، آماده شروع این صعود دو روزه شدند.
در کنار محل پارک ماشینها، دستشویی کوچک اما تمیزی وجود داشت و همه از آن استفاده کردند. همان موقع، عدهای نماز صبح را به جا آوردند و تعدادی از بچهها مشغول جوش آوردن آب برای چای یا قهوه صبحگاهی شدند. در نهایت پس از انجام کارهای لازم پیش از صعود، رأس ساعت ۵:۳۰ صبح، همگی سوار بر دو نیسان به سمت پای صعود حرکت کردیم. راه ناهموار بود و نیسان تکانهای شدیدی میخورد. با این حال، بعضی از بچهها خوابیدند و بقیه مشغول خوردن صبحانه یا عکس گرفتن از نمای کلی دماوند شدند. حالا دیگر دماوند به طور کامل خودنمایی میکرد و برعکس اکثر قلهها، تمام قد، معلوم بود. این صحنه از یک طرف امیدبخش بود و از طرف دیگر، گویی دماوند با زبان بیزبانی میگفت این قله با تمام قلهها و پیشبرنامهها متفاوت است.
پس از ۵۰ دقیقه نیسانسواری، حدود ساعت ۶:۲۰ به سنگ بزرگ که پای صعودمان بود، رسیدیم. به ترتیب از نیسانها پیاده شدیم و کولهها را خالی کردیم. قاطرچیها و قاطرها طبق قرار قبلی منتظرمان بودند. به محض رسیدن، کولهها را باز کردیم و چادر، کیسهخواب، ذخیره آب که به دلیل عدم وجود چشمه در مسیر حجم قابل توجهی داشت و سایر وسایل مورد نیاز برای روز دوم را، هر دو نفر، در یک گونی قرار دادیم. پس از بستن گونیها با طناب و چسب، آنها را تحویل قاطرچی دادیم. صبحانهای مختصر خوردیم و دوباره کولههایی که حالا آنچنان هم سنگین نبودند را چیدیم. پس از گرم کردن، رأس ساعت ۷ صبح، پشت سر جلودار، از پای سنگ بزرگ شروع به حرکت کردیم و صعود دماوند رسماً آغاز شد.
مسیر صعود از جبهه شمالی بسیار خلوت بود و تنها دو تیم در دوردست دیده میشدند. پوشش محیطی، سنگ و خار و خاشاک بود و ابتدای مسیر صعود تنوع و جذابیت زیادی نداشت. هوا نیز بسیار گرم بود و آفتاب تیز. تمام این شرایط، امکان ایستادن و استراحت را فراهم نمیکرد و مجبور بودیم مسافت طولانیای را طی کنیم تا به سایهسار برسیم. در نهایت پس از پیمایش دو ساعت اولیه که مسیر شیب زیادی نداشت، به سنگهای بزرگی رسیدیم که شرایط خوبی برای استراحت فراهم میکردند. در نتیجه ساعت ۹ صبح، پس از دو ساعت پیمایش، برای استراحت کولهها را زمین گذاشتیم و در سایه سنگها و در ارتفاع ۳۴۵۰ متری نشستیم. املاح از دست رفته را با خوردن محلولهای ایزوتونیک به بدنمان بازگرداندیم و پس از ۲۵ دقیقه استراحت و صرف تنقلات، دوباره به راه افتادیم.
پوشش محیطی مسیر کمکم از سنگ، خار و شن و ماسه به ماسه نرم تغییر کرده بود و هوا نیز کمی خنکتر شده بود. ماسهها، دریا و ساحل را به یاد میآوردند و فشار ناشی از گرمای هوا باعث میشد ضمیر ناخودآگاه طعنهای بزند که در این گرما و در تابستان، وسط این همه ماسه ایستادهایم که چه؟ شاید چون میتوانستیم و میخواستیم؛ شاید برای تفریح، شاید برای ورزش و شاید هم به امید پیدا کردن آرامش در بالاترین نقطه خاورمیانه، قصد صعود دماوند را داشتیم. در هر حال، یادآوری ساحل و دریا، در آن گرما، آرامشبخش بود.
پس از یک ساعت پیمایش، در ارتفاع ۳۶۳۰ متری دوباره استراحت کوتاهی داشتیم و پس از نوشیدن آب و خوردن خوراکیای مختصر دوباره به راه افتادیم. شیب مسیر رفتهرفته بیشتر و گرمای هوا کمتر میشد و همین صعود را راحتتر میکرد. از دوردست پناهگاههای چهار هزار و پنج هزار دیده میشد و پس از یک ساعت و پنج دقیقه صعود، ساعت ۱۱:۳۰ به پناهگاه چهار هزار رسیدیم. وزش باد کمی آزاردهنده بود و همگی گورتکسها را پوشیدیم و اطراف پناهگاه چهار هزار نشستیم و مشغول صحبت با یکدیگر، خوردن مواد غذایی و آشامیدن آب و محلول ایزوتونیک شدیم. پناهگاه چهار هزار جایی بود که میدانستیم بهزودی قرار است کولهها سنگین، نفسها تنگ و ارتفاعهای جدید تجربه شود. از طرفی اما، تقریباً به نیمه مسیر صعود روز اول رسیده بودیم و این خبر مسرتبخشی بود، چون حال همگی خوب بود و کسی احساس خستگی نمیکرد. همچنین، پناهگاه چهار هزار دسترسی نسبتاً خوبی به اینترنت و آنتن داشت و از آنجا با پشتیبان برنامه ارتباط گرفتیم و وضعیت خوب تیم را گزارش دادیم. در نهایت، پس از بیست دقیقه، ساعت ۱۱:۵۰ از پناهگاه چهار هزار به راه افتادیم.
تنها یک ربع پس از شروع صعود، با شنیدن صدای قاطرچی از پناهگاه چهار هزار متوقف شدیم و متوجه شدیم تیم ما را صدا میزند. از قبل با قاطرچی هماهنگیها انجام شده بود و قرار بود قاطرها تا ارتفاع ۴۲۰۰ متری بارها را حمل کنند، اما با توجه به صدا زدنهای پی در پی قاطرچی، سرپرست برنامه به پایین برگشت تا با او صحبت کند. به همین دلیل، تیم مجبور به استراحتی اجباری شد که در حقیقت توفیقی اجباری بود!
در نهایت، ساعت ۱۲:۲۰ سرپرست دوباره به تیم رسید و گفت مشکلی وجود ندارد و میتوانیم صعود را تا ارتفاع ۴۲۰۰ متری ادامه دهیم. چهل دقیقه بعد و در ساعت ۱۳:۰۰ به ارتفاع ۴۲۰۰ متری رسیدیم، اما هنوز قاطرها به ما نرسیده بودند و دوباره فرصتی برای استراحت پدید آمد. در این فرصت، بعضی از افراد که ناهارشان در کیسه قاطرها بود، چُرتی کوتاه زدند و دیگران مشغول خوردن ناهار در سایهسار سنگها شدند. در نهایت و پس از رسیدن قاطرها، بارها را از آنها تحویل گرفتیم. بارها در مسیر تنها یک بار زمین افتاده بودند و خوشبختانه خسارت خاصی نداشت. بعد از خوردن ناهار و چیدن دوباره کولهها، با کولههایی به غایت سنگین به سمت پناهگاه پنج هزار به راه افتادیم.
مسیر ارتفاع ۴۲۰۰ تا پناهگاه پنج هزار مسیر دشوارتری بود. مسیر فاقد هرگونه پوشش گیاهی بود و رفتهرفته حالت سنگ و صخره به خود میگرفت و کولههای سنگین کار را سختتر میکرد. هر پنجاه دقیقه، ده دقیقه استراحت میکردیم. بعد از استراحت اول، به علت خستگی مفرط یکی از اعضای تیم، تیم دو دسته شد و در دو گروه مختلف صعود را ادامه دادیم. بیست دقیقه آخر رسیدن به پناهگاه پنج هزار، دست به سنگهای نسبتاً دشواری داشت. اعضای تیم با کمک یکدیگر از دست به سنگها عبور کردند و با ضربان قلبهای بالا ناشی از عبور از دست به سنگ و البته جذابیت حاصل از تماشای قوچ در وسط کوه، بالاخره ساعت ۵ بعد از ظهر به پناهگاه پنج هزار رسیدند.
همان موقع، افراد رسیده به پناهگاه مشغول برپایی چادر در اطراف پناهگاه شدند و یکی از افراد نیز برای کمک به افرادی که هنوز به پناهگاه نرسیده بودند، به پایین برگشت تا در حمل کوله به آنها کمک کند. داخل پناهگاه نیز کاملاً خالی بود و امکان استفاده از آن وجود داشت، اما به صلاحدید سرپرست، برای همهوایی بهتر و راحتی بیشتر، همه تیم تصمیم گرفتند چادر بزنند و همین کار را با خستگی تمام به پایان رساندند. در نهایت، پس از رسیدن همه افراد و برپایی چادرها، ساعت ۷ عصر شامها خورده شد و مسئول امداد به همراه سرپرست، فشار خون و اکسیژن اعضای تیم را بررسی کرد. در نهایت، ساعت ۸ شب همه اعضای تیم خوابیدند تا برای شروع صعود روز دوم در ساعت ۲:۳۰ نیمهشب آماده شوند. آب و هوا خیلی خوب بود و وزش باد شدیدی وجود نداشت و دما در کیسهخواب کاملاً مطلوب بود.
در ابتدا، شبی سخت پیش روی اعضای تیم بود. اکسیژن کم بود و بعضی از افراد حالت تهوع داشتند و احساس ضعف میکردند، اما در نهایت و پس از کمک افراد باتجربهتر، حال همگی نسبتاً خوب شد و همه خوابی خوب و کامل را در چادرهایشان به واسطه عدم وجود وزش باد شدید تجربه کردند.
روز دوم
روز دوم، رأس ساعت ۲:۳۰ نیمهشب، پس از آمادهسازی کوله حمله شامل آب و موارد حیاتی تا صعود به قله و بازگشت به پناهگاه، سایر وسایل را در چادرها گذاشتیم و پس از خوردن صبحانهای مختصر و گرم کردن، همگی با سرعتی بسیار پایین در مسیری که به جلوداری سرپرست با نور هدلامپ روشن میشد، به راه افتادیم. شیب نسبت به قبل بیشتر شده بود و هوا نیز تا حدودی سرد بود. همگی حرکت را با پلار یا کاپشن پر به همراه گورتکس شروع کردیم. قدمهایمان آهسته و پیوسته بود و هر پنجاه دقیقه یک بار برای استراحت میایستادیم و علاوه بر نوشیدن آب، از منابع قندی و نمکیمان استفاده میکردیم و با توجه به گرمای حاصل از فعالیت بدنی، لایههای لباس را کم میکردیم.
پس از استراحت اول، به یخچالها و دست به سنگ رسیدیم. سرپرست و مسیریاب باید دقت میکردند تا مسیر به سمت یخچالها منحرف نشود و همین کار را هم کردند و تیم به خوبی مسیر درست را طی کرد؛ هرچند که مسیر دست به سنگ داشت و رد کردن آن کمی دشوار بود. بدنهایمان در شب گذشته به ارتفاع عادت کرده بود و سرعت تیم نیز پایین بود و به همین علت صعود آنچنان هم سخت نبود و به تنها چیزی که نیاز داشتیم صبر بود، صبر و صبر…
مسیر تمام نمیشد؛ قله به چشم نزدیک بود، اما در عمل ساعت و ارتفاع میگفتند راه زیادی تا قله باقی مانده. نفس کشیدن دیگر آنچنان هم راحت نبود و هرکس در سکوت قدم برمیداشت و تنها صدا، صدای درونی هرکس با خودش بود؛ صداهایی که گاهی مثبت بود و گاهی منفی. صدایی که میگفت از پس صعود بقیه قلهها برآمدهای و از پس صعود این یکی هم برمیآیی و صدای دیگری که مصرانه میگفت روی اولین سنگ بنشین، از مسیر و طلوع لذت ببر و فکر قله را از سرت بیرون کن. و صدایی که بلندتر از بقیه افکار میگفت به هیچچیز فکر نکن، نفس بکش، گام بردار، ساعت را چک نکن، ارتفاع را چک نکن و فقط قدم بردار؛ قدم بردار؛ قدم بردار. آنقدر قدم بردار تا جایی که وقتی سرت را بالا آوردی قله را جلویت ببینی.
با حوصله، پیوسته و آرام گام برمیداشتیم و قدم به قدم به قله نزدیک و نزدیکتر میشدیم. هرچه بالاتر میرفتیم، هوا سرد و سردتر میشد و بادهایی که از روی یخچالها میگذشتند به بدنمان میخوردند و همین باعث میشد سرما را دوچندان حس کنیم. لزوم دستکش گرم هر لحظه بیشتر حس میشد و وجود کلاه بافتنی تسلیبخش بود. در اواخر مسیر، شیب به بیشترین حد خود رسیده بود. در اثنای استراحت، به توصیه سرپرست توجه به هماهنگی گام و نفس بیشتر شده بود و مرتب به همدیگر نوشیدن آب را یادآوری میکردیم. در نزدیکی قله، از میان برف و یخچالها عبور میکردیم و رنگ زرد سنگهای گوگردی کاملاً در مسیر به چشم میخورد و میگفت قله نزدیک است! دوام بیار! آخرین استراحت هم در چند قدمی قله انجام شد تا همه اعضای تیم برسند و همه در کنار هم صعود به قله را تجربه کنند.
در نهایت ساعت ۹:۲۵ صبح، همه اعضای تیم در سلامت کامل و با حال خوب به قله رسیدیم و عکس گرفتیم، گفتیم و خندیدیم و آن لحظه زیبا را در کنار یکدیگر ثبت کردیم. حالا دیگر تمام ایران که نه، تمام خاورمیانه زیر پاهایمان بود و از آنجا تنها چیزی که دیده میشد، سنگ، گوگرد و هوایی مهگرفته بود. حالا دیگر، صعود دماوند هم در لیست کارهای انجام شده قرار گرفته بود و همه ما قصهای جدید از خواستن و توانستن داشتیم؛ بعضی با خنده و بعضی با بغض.
پس از وقفهای بسیار طولانی روی قله و ثبت خاطرات، تیم ساعت ۱۰:۳۰ صبح مسیر بازگشت از قله را شروع کرد. مسیر برگشت شناسکی بود. مسیر برگشت را با انرژی که از صعود گرفته بودیم در پیش گرفتیم و علاوه بر آن، کاهش ارتفاع جان دوبارهای به بدنمان میبخشید و همه این موارد باعث میشد مسیر راحت طی شود. در نهایت ساعت ۱۳:۲۰ به پناهگاه پنج هزار رسیدیم. در پناهگاه پنج هزار، پس از صرف ناهار، شروع به جمع کردن وسایل و بستهبندی زبالهها کردیم و پس از جمع کردن چادر و بستن کوله، با کولههایی سنگین ساعت ۳ بعد از ظهر راهی پایین شدیم. با رأی اکثریت و تصمیم سرپرست، از مسیر شناسکی به پایین برگشتیم که باعث رد کردن قسمت دست به سنگ نفسگیر مسیر شد و بدین ترتیب ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر به پناهگاه چهار هزار رسیدیم. پس از وقفهای ده دقیقهای، ساعت ۴:۴۰ دوباره از مسیر شناسکی راهی پایین کوه شدیم و در نهایت ساعت ۷:۳۰ عصر، پس از عبور از میان دشت دامنه کوه، به سنگ بزرگ که پای صعودمان بود، رسیدیم.
وانتها از پیش منتظرمان بودند و پس از بار زدن کولهها و سوار شدن تیم، به راه افتادند و ساعت ۹ شب به نزدیکی ماشینها رسیدیم. پس از تعویض لباسها، همگی سوار بر ماشینها شدیم؛ یک ماشین راهی تهران شد و دو ماشین دیگر راهی آبگرم شدیم و پس از استراحتی طولانی در آب گرمی که از دماوند منشأ میگرفت، تن خسته خود را تسلی دادیم. پس از آن، به سمت کبابی رفتیم و در حال خوردن شامی دلچسب در حوالی ساعت ۲ نیمهشب، جلسه انتقادات و پیشنهادات را برگزار کردیم! گفتیم، خندیدیم و راضی از صعود دماوند، عکسهای دستهجمعی آخر را گرفتیم، برنامه را دوره کردیم و راضی از خاطراتی که خلق کرده بودیم، به این نتیجه رسیدیم که «ما تیم خوبی بودیم؛ شاید همگی آمادگی جسمانی صد از صدی نداشتیم؛ اما کنار هم بلد بودیم دماوند رو طوری صعود کنیم که کسی به مشکلی نخوره و همگی با حال خوب به قله برسیم و برگردیم».
دماوند صعود شده بود و حالا چیزی مهمتر از دماوند وجود داشت؛ حالا «ما»یی جدید خلق شده بود، مایی که در بالا و پایین برنامه پیش یکدیگر بودیم، مایی که دست یکدیگر را گرفته بودیم و مایی که با هم این برنامه را رقم زده بودیم. حالا هرکدام از ما قصهای برای تعریف کردن داشتیم؛ قصه صعود بلندترین نقطه ایران!